|
| |
|
چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٧ "Ja, wer auch nur eine Seele Sein nennt auf dem Erdenrund! Und wer's nie gekonnt, der stehle Weinend sich aus diesem Bund!" -Beethoven-symphony #9 Choral لينک به مطلب شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٧ گاهی باید لحظه ها را کوه نوردی کرد، دیباچه اش روزی چند بار بالا آوردن است، بعد چهار ستون بدن به میخ است و از هر جهت با طناب کشیده می شود، زخم است، ضجه است، درد است. بادکنکی است به اسم بغض که از بالا و پایین حجیم تر و حجیم تر می شود، نفست را می برد و قلبت را می فشارد... در همان محدوده ناچیز، در همان...درد است...هموار نمی شود، محو نمی شود، کمرنگ نمی شود. فقط کوهنوردی می شود، نیازی به محرک ندارد، نیازی به تلنگر ندارد، مزمن است و در حصار سکوت نشسته ...کوه نوردی می شود... خدایا لطفی در حقم بنما، هر ماهی که از عمرم میگذرد را سالی محسوب کن... "در برزخ ِ احتضار رها میکنمات تا بکِشی
ننگ ِ حیاتات را، تلختر از زخم ِ خنجر
بچشی
قطرهبهقطره
چکهبهچکه..." (شاملو) لينک به مطلب چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ زلال باش
اونی که میخواد پیچیده به نظر برسه مثل آب گل آلودیه که عمق نداره لينک به مطلب شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٦ آره بابا میدونم آدم نمیمیره ولی روزی صددفعه آرزوشو میکنه دنیا و مافیهاش مال صاحبان و مشتاقانش...
لينک به مطلب شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦ پوست اندازی يک مرحله قبل از زندگی دوباره نيست ، پوست اندازی مرحله ای قبل از نابودیست ، مرحله ای که درونش نه اينکه یاد بگیری ، که مجبور شوی دست از مبارزه برداری ، انقدر ميسوزی و اين رگهایت پر و خالی ميشوند تا که اثری از رگ در بدنت نماند ، مثل ربات مي شوی ، روزها و ماهها و سالها از سپيده دم تا تاريکی شب انقدر مثل یویو بین انتظار کشيدن و بی انتظاری و یا اميد و نااميدی نوسان ميکنی تا بالاخره از حرکت باز ایستی ، زندگی جلوی پرده بزرگی مينشاندت ، پلکهایت را باز و دستانت را به دسته صندلي مي بندد ، و حقایق را در حلق و مغزت فرو ميکند ، تو بالا مياوری ، چشمانت را مي بندی ، خدا را صدا ميزنی ، بی فايده است ، تزريقت ميکند ، ميفرستند داخل رگهايت ، انقدر با مغز به زمين ميکوبدت تا روحت را جامه سياه بپوشاند و ميگويد همينی است که هست. برای اين ويرانی پایانی نيست اين بودن نفرینیست فراموشم کردی خدا ميدونم. لينک به مطلب جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ شب یلدایی ديگر سالگرد مسافر کوچک را مثل سه سال گذشته به تنهايي جشن ميگيرم ، شمعی برای مفاهيمی که ظريفانه غم و لطافت ، اميد و درد را بهم بافته بودند و غريبانه بدست فراموشی سپرده و بیگانه شدند روشن ميکنم، این شمع هميشه روشن است. حتی اگر آنچه مي انگاشتم تنها خيال و توهمی باشد ، ارزش ارزش است و تغيير ناپذیر، آنچه چنگ دل را بنوازد ستودنی و زيباست. لينک به مطلب شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ حرمت غم
به گمان من هر غم ارزش و احترامی دارد ، غم هر کس از جنس خودش و منحصر بفرد است مثل اثر انگشت ميماند، واژه نامه غم از هر فرد به فرد ديگر به ازای جهان بینیشان متفاوت است ضمن اینکه به ميزان شعور، سن و سال و يا تحصيلات هم ارتباطی ندارد اما شايد علاقه از اين قاعده مستثنی باشد ، چه آدم حس خود را به حس کسانی که دوست دارد بیشتر نزديک مي سازد .... وقتی درِ دلت را برای مردمی که نميفهمند بازگشايي و دردی را بازگویی، دیری نميپايد که غمت عادی ، تکراری و خسته کننده ميشود ، حرمت غمی که ميسوزاندت شکسته مي شود ، چرا که حس نميشود ، چه بسا به اشتباه تعبیر شود ، ضعفی را قدرتی و قدرتی را ضعف تصوير کند، مورد قضاوت قرار بگیری و به آنچه نیستی محکوم شوی و شايد هم در حالاتی مجنون خواندنت، و حتی ممکن است مرتبه اش را در حد کاستی ها و مشکلات رايج اجتماع تنزل دهند ، به مواردی که کوچکترين شباهتی به تو و ساختارت ندارند و چنين تشبیهاتی تنها خشمگينت ميکند و... حرمت غم ، همانی که مثل موج بند بند وجودت را سوزن ميزند نگاه داشتنی است، بهتر آن است که در پس سينه، پشت سد سکوت و بغضت محفوظ و زندانی بماند. لينک به مطلب یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ تلاش مذبوحانه ام را برای نديدن و حس نکردن لحظه لحظه نزديک تر شدن يک نه (۹) ديگر ادامه ميدهم ، نه گزیری هست و نه گریزی ، نهايتا اين برگ تقويم را جهنمی تر و فرساينده تر از دیگر برگهایش سپری خواهم کرد... لينک به مطلب شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦ اونچه که درمون نميشه درد منه اونچه که تموم نميشه جون منه لينک به مطلب چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦ نهم آبان
مي دونم که خیلی چيزا سخته و ميدونم که بايد فرو خورد و خورد و خورد و سرآخر هم مرد و به گور برد. ميدونم که بايد ناگفته ها رو چال کرد تو یه گودال عميق... ميدونم که هيچوقت هيچ مکان و پناهی برای کشيدن نفس عميق و آرامش اين قلب ملتهب وجود نداره سخته که یه آدم بدونه سالگرد آغاز کابوسها فقط برای اون تلخه. و اونه که لحظه لحظه اش رو نه فقط از ۳۶۵ روز پیش تا به امروز که حالا حالا ها لمس و تصویر میکنه و به خودش تزریق. و این لعنتی گذار فصلها ادامه داره... --عادت-- برای ديگران چه خوشه و برای من در گنجينه لغات جایی نداره، آشنا ! تک نفسها را نگیر. لينک به مطلب |
::Yoota:: خوابگرد بهشاد تنهایی قاصدک دلقک آب بالا افتادن
|
